عشق یعنی چه؟؟؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
از بهار پرسيدم عشق يعني چه ؟ گفت تازه شکفته ام هنوز نمي دانم.
از تابستان پرسيدم عشق یعني چه ؟ گفت فعلا در گرماي وجودش غرقم نمي دانم.
از پاييز پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت در هزار رنگ ان باخته ام نمي دانم.
از زمستان پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت سرد است و بي رنگ.
از مادر پرسيدم عشق يعني چه ؟ گفت هر کي در اين خانه است.
از پدر پرسيدم عشق يعني چه ؟ گفت يعني تو
از خواهر پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت به ان هنوز نرسيده ام
شبي از ماه پرسيدم عشق يعني چه؟ شرمگين و خجل خود را در آغوش اسمان پنهان کرد
شبي ديگر از ماه پرسيدم عشق يعني چه ؟ ماه با چهره اي باز و خندان گفت يعني مهتاب
از خود عشق پرسيدم که اخر عشق يعني چه؟ با تبسمي گفت يعني مهر بي پايان به خالق هستي ....
درخواب های من
هرلحظه جلوه پریزادی می یابی.
ودربرابرپنجره زندگی من
درسینه آسمان افراشته خیال من
دردوردست افق های کبودمن
ودردامان آفتاب بلنددوست داشتن
هردم شکوهی آریایی می گیری و طلوعی اهورایی...
عجب آشفته بازاری
نه دلداری نه همراهی
مرا تصمیم بودن نیست در مرداب تنهائی
عجب دنیای بی رحمی
من و ابری پر از باران
که حتّی یاوری هم نیست در اندوه بی پایان
عجب دنیای بی رحمی
چه آشوبی چه غوغائی
توان ماندنم شد غرق در مرداب تنهائی ...
من از فریاد تقدیرم
من از احساس زنجیرم
من از مرگم من از خونم
در این بیراهه می میرم!

دستهايم تمناييست براي در آغوش كشيدنت ...
در رنج تنهاييم از نبودنت ...
صدايت خواب كودكيهايم را به گوشم نجوا ميكند ،
هيچ دستي كه اشكهايم را نوازش نخواهد كرد ...
باور كن ...
تا نيايي خورشيد هرگز طلوع نخواهد كرد
(اولین سالگرد تولد پر پروازمبارک)
نه ازخاکم
نه ازبادم
نه دربندم نه آزادم
نه آن لیلاترین مجنون
نه شیرینم نه فرهادم
فقط مثل توغمگینم
فقط مثل تودلتنگم
اگرآبی تراز آبم
اگرهمزاد مهتابم
بدون توچه بیرنگم بدون تو چه بیتابم

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد ...
نمي خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.
ولي آنقدر مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد.
گلويم سوتکي باشد بدست طفلکي گستاخ و بازيگوش
و او يک ريز و پي در پي دم گرم
خودش را در گلويم
سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدين سان بشکند دائم
سکوت مرگبارم را ....

مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه ي خويش
مي برم،تاكه درآن نقطه دور
شستويش دهم از رنگ گناه
شتشويش دهم از لكه ي عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
مي برم تا ز تو دورش سازم
زتو،اي جلوه اميد محال
مي برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند ياد وصال
ناله مي لزرد،مي رقصد اشك
آه،بگذار كه بگريزم من
از تو، اي چشمه ي جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه ي شادي بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله ي آه شدم، صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم،خنده به لب ،خونين دل
مي روم از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل.
به من آرامش ده
تابپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییردهم
دلیری ده
تاتغییر دهم آنچه راکه می توانم تغییر دهم
بینش ده
تاتفاوت این دورا بدانم
مرافهم ده
تامتوقع نباشم دنیا ومردم مطابق میل من رفتارکنند.


مانده ام در کوچه هاي بي کسي ...
سنگ قبرم را نميسازد کسي...
سوختم خاکسترم را باد برد...
بهترين دوستم مرا از ياد برد...
درگذرزمان خیمه شب بازی
با همه تلخی وشیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین وچه تلخ دست ناخورده به جا میماند






